|
مدت زیادی بود حال نوشتن نداشتم . اکنون هم که قلم به دست گرفته ام ، به نوعی هنگ کرده ام حرف زیادی هم برای گفتن ندارم . تو گویی همه حرفها را از جمله حرفهای دل مرا کسی گفته است و نوشته است کسی از جنس کمی امیدوارتر از نا امیدی من. یک مسافرت داشتم پر از استرس ، و در آخر هیچ. شاید خودم مقصرم . من از آن جمله آدمهایی هستم که که گمان می کنم خوشی همه جا هست غیر از جایی که من در آن زیست میکنم ، کار می کنم یا بدنیا آمده ام ! وقتی سخن از آرامش و امنیت و یا خوشبختی به میان می آید بی اختیار به دورترین نقطه از محل دید خود می نگرم. اما قضیه به همین ختم نمی شود وقتی آن نقطه دور به من نزدیک می شود از آن فرار می کنم و نقطه دور دیگری را نشانه می گیرم . بد جوری بین ماندن و نماندن و بودن و نبودن گیر کرده ام. نه آنجا مدینه فاضله است و نه اینجا راضی ام می کند. نه در صورت ماندن آسایش دارم و نه برای بردن چیزی برایم باقی مانده . با خودم می گویم مگر آنجا کهنه فروشی باشد که این جسم و روح اوراق را از تو بخرد ! با این سن و سال هم از آینده گفتن خنده دار است مگر آینده ام همین حالی نیست که به پایانش نزدیک می شوم ودر حسرت گذشته اش گرفتارمی آیم ! در آن نقطه دور دست ذهن من ، در آن سوی دیوار که حایل من وفرضا سعادت است،مرا که در معیار هیچ ترازویی نمی گنجم چه کسی به حسابی می آورد؟ و اساسا آیا من به جستجوی کسی هستم یا چیزی که به حساب بیایم یا از به حساب آمدن در هنگام درد و رنجها در فرارم ؟ نمی دانم ! اینجا را که عمری ست باخته ام. دیگر اندیشه ام آنقدر تاریک است که به روشنایی تعمدا پشت میکند.به تاریکی اندیشیدن شاید دارد برایم افتخاری می شود ! هر صبح که از خواب نداشته بیدار می شوم به خود می گویم کاش هر آنچه تا به اکنون مرا رنج داده است چیزی جز یک دروغ بزرگ نمی بود یا یک شوخی هرز از یک مشت آدم بیکار............. درک می کنم که در فکر فرارم اما وقتی کسی به من می گوید از خود فرار می کنی ، غمگین می شوم چرا آنقدر بی رحمانه به خود پشت کرده ام ! و آنقدر ناسپاسانه به خود می خندم ............ مطلب شاید ادامه یابد . + نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388 11:3 توسط درد من |
|