یکی از مشکلاتی که حکومتهای غیر دموکراتیک دارند این است که حتی به آن بخش از جامعه که از نظر خودشان خودی است و بر دیگر اقشار ترجیحشان می دهند نیز ظلم می کنند. اما ظلم به آنها به گونه ای دیگر است و آن باوری بسیار کشنده و کاذب است که در آنها نسبت به خودشان ایجاد میکنند . طوری که آنان به غلط تصور می کنند که نسبت به دیگر مذاهب و زبان و فرهنگها یک برتری خاص دارند.و این اندیشه آنان را از رشد باز می دارد تا حدی که خود را اصل و دیگران را فرع می دانند. وبسیاری از این باورها شوونیستی بسیار هم نا آگانه به این قشر عزیز دردانه تحمیل شده است . حتی به اصطلاح روشنفکرانشان هم وقتی از حقوق ملیتها حرف می زنند یا به عبارتی بهتر لاف می فرمایند انگار چیزی از حقوق خودشان را برای شما کنار می گذارند از آن اصل حقوق برای شما که بدل هستید ! و قوم هستید ! نه ملت و محلی هستید نه ملی .
مدت زیادی بود حال نوشتن نداشتم . اکنون هم که قلم به دست گرفته ام ، به نوعی هنگ کرده ام حرف زیادی هم برای گفتن ندارم . تو گویی همه حرفها را از جمله حرفهای دل مرا کسی گفته است و نوشته است کسی از جنس کمی امیدوارتر از نا امیدی من. یک مسافرت داشتم پر از استرس ، و در آخر هیچ. شاید خودم مقصرم . من از آن جمله آدمهایی هستم که که گمان می کنم خوشی همه جا هست غیر از جایی که من در آن زیست میکنم ، کار می کنم یا بدنیا آمده ام ! وقتی سخن از آرامش و امنیت و یا خوشبختی به میان می آید بی اختیار به دورترین نقطه از محل دید خود می نگرم. اما قضیه به همین ختم نمی شود وقتی آن نقطه دور به من نزدیک می شود از آن فرار می کنم و نقطه دور دیگری را نشانه می گیرم . بد جوری بین ماندن و نماندن و بودن و نبودن گیر کرده ام. نه آنجا مدینه فاضله است و نه اینجا راضی ام می کند. نه در صورت ماندن آسایش دارم و نه برای بردن چیزی برایم باقی مانده . با خودم می گویم مگر آنجا کهنه فروشی باشد که این جسم و روح اوراق را از تو بخرد ! با این سن و سال هم از آینده گفتن خنده دار است مگر آینده ام همین حالی نیست که به پایانش نزدیک می شوم ودر حسرت گذشته اش گرفتارمی آیم !
در آن نقطه دور دست ذهن من ، در آن سوی دیوار که حایل من وفرضا سعادت است،مرا که در معیار هیچ ترازویی نمی گنجم چه کسی به حسابی می آورد؟ و اساسا آیا من به جستجوی کسی هستم یا چیزی که به حساب بیایم یا از به حساب آمدن در هنگام درد و رنجها در فرارم ؟ نمی دانم ! اینجا را که عمری ست باخته ام. دیگر اندیشه ام آنقدر تاریک است که به روشنایی تعمدا پشت میکند.به تاریکی اندیشیدن شاید دارد برایم افتخاری می شود ! هر صبح که از خواب نداشته بیدار می شوم به خود می گویم کاش هر آنچه تا به اکنون مرا رنج داده است چیزی جز یک دروغ بزرگ نمی بود یا یک شوخی هرز از یک مشت آدم بیکار............. درک می کنم که در فکر فرارم اما وقتی کسی به من می گوید از خود فرار می کنی ، غمگین می شوم چرا آنقدر بی رحمانه به خود پشت کرده ام ! و آنقدر ناسپاسانه به خود می خندم ............ مطلب شاید ادامه یابد .
دیده ی پنهان مرد
فراسوی
دنیای مانیتوریش
سر می خورد
با بی قیدی تمام
با مفهومی
هرچه مردانه تر.. .بهتر!
می رود
تا به انتهای
سرخی خون آلود
گونه ها
تا به نهایت
داغی شرم آگین
پستانهای اینترنتی .
...........
می رود
به یک
مهمانی تصویری
و نوشیدن
فنجانی
چای نامرئی
وتباهی
در اعماق
نگاهی سراسر شیشه ای!
..........
تمنای پر شورش
در شکست حریم ها ی
پوسیده
گرچه دیجیتالیست اما
رازی است
که تسلسل
عاشقانه سرودنها را
به کلید ی روشن
و به قفلی خاموش
پذیرفته است
تا با سماجتی مجازی
حس واقعی بودن
خود را
گردن زند !
من: پر واضحه که اعترافات به خاطر شکنجه س
او: میخوام فرش از زیر مبل نزنه بیرون
من: میگن بهش قرص خوروندن
او: ضد ریزش مو باس بخرم
من: این روش ها رو از کا .گ.ب گرفتن
او : تور روسیه ارزونه
من: بعضیارو تو تابوت می زاره ن برا تجسم مرگ
او : این تابلو چه کجه رو دیوار !
من : عجب رنگ و رویی پیدا کرده بود
او : چقدر رنگ سبز بهت میاد
من : از هر چی دینه بدم میاد
او: باس برم امام زاده نذر دارم
من : اووو ... کلی راه داریم از دیکتاتوری به دموکراسی
او : کفش راحتی می خوام
من : تنفیذ ! چهار ساله دیگه هاله دروغ!
او: دور چشات کبود شده
من: پس ندا ها چی می شن ؟
او : چه نسیم با حالی !
من : و سهراب از یک سو ...
او : شاهنامه می خونی!
من : خفه شووووووو........
او: دیدگانی متعجب مملو از حماقتی معصومانه/سرشار از آنچه زندگی ست
من : گم شده درناکامی از فریاد بی فرجام خود /پر از دغدغه / مملو ازحس مرگ
مهمانی ناخوانده ام
در باغچه سیاه پوش خانه ات
اتاقی گرفته ام
دیگر شعری در من نمیروید !
نفسم آهی در من
نمی کشد .......
آزادی به رنگ " ندا " ست
یا به رنگ " سهراب" ؟
نمی دانم ............
روز آخر خائن است
یا شب که پشت به گلوله می کند ؟
نمی دانم ...........
دیگر اشکی نمی ریزد
دیگر طاقتم بر لب گوری
طاق آمده است ...........
شیر در مادری پستانم
می خشکد
کودکی پا گرفتنی
کابوس عمرم می شود
دو سالگی زبان بازکردنی
بهانه مرگم می شود
دیگر سهراب نمی خندد
دیگر ندا به مضراب
چنگش
آهنگ آبی نمی زند
و دیگر شعر هایم در ماتم
چشم هایت
خانه نشین شده اند ..........
من عاشقی شاعیریکم
شعیره کانی وه کوو باران
به سه ر سینگم دا ده باری
چیروکی کونی مالیکم بو باس بکه
مالیک که ریز به ریزی دیواره کانی
به دل هه لچندرابوو ن
مالیک که ده رکه کانی وه کوو لیوه کانی تو
کاتیک ده کرانه وه
تینوی ماچ بوون
مالیک که په نجه ره کانی ئاوینه بوون
بو دیتنی ئه وینه کان
وه ره
با جاریکی تر بو شه رمه کانمان سوور بینه وه
با دلمان له ناو دلی یکدا بشارینه وه
به دروکانمان پیبکه نین و حه سره ته کانمان
له نیوان خومان دا دابه ش بکه ین
و ه ره
با له ترسی
خوشه ویستی باسی تفه نگ بکه ین
وه ره
له بیر خومانی برینه وه
مالی عیشقه کانمان ویرانه یه
ویرانه یه
ندا بمان !
و ندا می ماند !
ندا حماسه می شود و
می ماند ......
و ندا قدر آزادی زیباست .....
و ندا آزاد است که از نوک
پستانهای جوانیش گیلاس سرخ
و زرد آویزان کند .....
و ندا قدر آزادی را چه خوب می داند
که خون سرخش رنگ شراب است
که به رنگ شهد است
که چشمانش چه ایرانی است!
و می ماند ............
و عاشقانه می ماند

ده ترسم من
ژنێکم من
مه مکه کانم
له باتی شیر
شێعری تێدا
همیشه از خود می پرسیم چرا هنوز تدریس زبان انگلیسی در ایران سیکل معیوب خود را تکرار می کند. چرا این روال یا روند یادگیری و آموزش زبان در سیستم آموزشی ما تغییر نمی کند...
له هیچ شوێنێک نهڵێم کوردم،
نهلێم ئێستاش له"مهریوان"
کچیان دهکوژن بابهکان.
من حهز دهکهم ...
نیوه شه وه ، کاتی خه وه
خه و له چاوم ره ویوه من خه م له دڵم نابێته وه
****
هه ر بیر ...
به یانێكی زۆر زو نه بو
تیشكی خۆر به دزی
سه ری به ژووری
دیوه كه م داكردبوو
گه رمای لێوه كانی
دڵ شكاوم
دڵ شكاوم
دڵ شكاو
دڵ شكاوی به ردی تۆم
ئه ی خوشه ویست!
دلتنگی ام را با تو معامله نخواهم کرد
چرا که دغدغه هایمان از هم جداست
تو هرگز قادر نخواهی بود
بر پای آن دلتنگی ها
تۆ له خۆم دا
دووپات دهكهمهوه
له باتی ژنێك
ژنيك كه له من دامرد
و ناوی نهبوو
دۆشەو جێژن بوو
ئاخر چوارشەممە ی ساڵ بوو
لە سەر ئاورێکی گەشو سوور
ده په ریمه وه
لە گەل یه کم بازدانی من
مانگ پالی بە هەورە رەشەکانی
باوهرت بێ
ههر وهكو تۆم
نه كهمترم
نه زیاترم
گهرچی له جنسێكي ترم
رییس انجمن مبارزه با آسیبهای رفتاری، نسبت به افزایش مصرف شیشه در بین زنان و دختران در کشور هشدار داد.
دکتر بهرام یگانه با استناد به آمارهای دریافتی از مراجع ذیربط و نیز با اشاره به افزایش برخی تبلیغات غیرقانونی و غیرعلمی در مراکزی همچون برخی ورزشگاهها، آرایشگاهها و سالنهای بدنسازی مبنی بر این که «مادهای به نام شیشه که اعتیادآور نیست، برای دستیابی هرچه سریعتر به تناسب اندام مناسب است!» اظهار کرد: متاسفانه به دلیل جذب برخی افراد به این تبلیغات که از پایه غلط است، مصرف مواد محرک و روانگردان از جمله شیشه در میان بانوان در حال افزایش است
خواب دیدم خواهرم پای برهنه تو چمن بلوار نزدیک خونه ش سر شو پایین گرفته بودو دنبال چیزی می گشت .اتومبیلو نگه داشتم و رفتم پایین دیدم یه نون باگت سوخته هم دستش بود ! وقتی منو دید عکس العملش طوری بود که انگار منو نمی شناسه . دستشو گرفتم مثل یخ بود گفتم کژال اینجا اومدی چیکار چرا کفش پات نکردی . گفت چیزی نیست مثل همیشه می خواست نشون بده اتفاق مهمی نیافتاده .

